حکایت اول :
مهندسی بود كه در تعمیر دستگاه های مكانیكی استعداد و تبحر داشت. او
پس از 30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف
شركت درباره رفع اشكال به ظاهر لاینحل یكی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او
تماس گرفتند. آنها هر كاری كه از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ كسی
نتوانسته بود اشكال را رفع كند. بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند كه در
رفع بسیاری از این مشكلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او
یك روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان كار، با یك تكه گچ علامت ضربدر
روی یك قطعه مخصوص دستگاه می كشد و با سربلندی می گوید: «اشكال اینجاست!» آن قطعه
تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به كار می افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار
معرفی می كند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می كند و او بطور
مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یك قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اینكه ضربدر را
كجا بزنم: 49999 دلار»
حکایت دوم :
روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و
بی سوادی در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده كرده و بر آنان
به نوعی حكومت می كرد. برحسب اتفاق گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری
های شیاد شد و او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می
كند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبكاری های
شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از كلی مشاجره بین معلم و شیاد
قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود
كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده
گرد آمده بودند تا ببینند آخر كار، چه می شود. شیاد به معلم گفت: بنویس «مار» معلم
نوشت: مار نوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید. و به مردم گفت: شما خود
قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟ مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند
اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را كتك زدند و
از روستا بیرون راندند.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط برزین